جمعه, 13 مهر 1397
کد پست : 1030
بازدید : 1099
دیدگاه : بدون
یادداشت با توجه به فرا رسیدن مهر ماه و بازگشایی مدارس

برگی از خاطرات روز های اول مهر

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دورودگاه ؛ با توجه به فرا رسیدن مهر ماه و بازگشایی مدارس ؛ خاطره ای ماندگار را از نویسنده خوش ذوق و با استعداد دورودگاه آقای امید زاهد را با هم میخوانیم.

برگی از خاطرات روزهای اول مهر

روستای درودگاه، برای من واقعا بهترین جای دنیاست هیچ جا برای من درودگاه نمی شود.

غیر از اینکه زادگاه من درودگاه است، من جغرافیای آن را دوست دارم، تمام پوست و استخوانم، با آب و خاکش، مردمش همه با هم عجین شده است.

اگر شرایط کاریم نبود هیچ وقت ترکش نمی‌کردم. نه اینکه اینجا را بین النهرینش می‌نامند(میان رودان) نه بخاطر نخلستان ها و رودخانه هایش، اینجا برای من بهترین جای دنیاست چرا که بهترین روزها و شب های عمرم را در آن سپری کرده ام.

خدا می داند روز و شبی بی یادش نگذشته است و البته همین ها بود که انگیزه نگارش کتاب «بر فراز درگاه» شد و اما خاطره من از اولین روز مدرسه که دوست دارم برای همولایتی ها و دوستانم بنویسم و خواهشی که دارم اینکه همه دوستان خاطرات خود را بنویسند و به دست بچه های خودشان بدهند تا بخوانند، تا بچه های امروزی بدانند دانش آموزان دهه شصت و پدران امروز چه سختی هایی کشیدند و آنان بیشتر قدر خود و موقعیت خود را بدانند... .

صبح اول مهر سال 1367 بود. کوچه ها پر بود از دانش آموز دختر و پسری که به سوی مدرسه ها روانه بودند. گوسفندان و گله ها، گاوها و گوساله ها، بانگ مرغ و خروس ها، صدای سلام و احوال پرسی های پیرمردها و صبح بخیر گفتن ها، هی هی کردن چوبان ها، صدای حرکت اروانه(خر و گاری) و بهم خوردن کفی آن و تخته های میخ دارش که صدای جیق و جینگ آن بلند می شد و با صدای لاستیک هایی که بیشتر به شاسی بلند و مرسدس بنز شباهت داشتند تا لاستیک های اروانه، یک سمفونی عجیبی را در گوشم می نواختند.

 این ترافیک اول صبح بود که گرد و خاک از کوچه ها برخاسته بود. خانه ما تا مدرسه هم کمی فاصله داشت. در این مسیر خاطرات زیادی دارم. روزهایی که سگ های محله به دنبالم می دویدند و یا بوی خوش نان تنوری نانوایی مرحوم حیدر ملکی که در فضا می پیچید. یاد دارم کمی قیافه ام غلط انداز و بد قواره بود. چون لباس و کفش و کیف من، همگی از سن و اندازه من بزرگتر بودند و چاره ای هم مادرم نداشت چون موقع خریدن اصرار داشت لباس ها بزرگ باشند تا برای چند سالی نیاز به لباس نو نداشته باشم.

 همه چیز برای من بزرگ بود به جز جوراب که البته سایز بزرگ آن خوشبختانه گیرمان نیامد!! مادرم تقصیری نداشت! فکرش را بکنید او با اندک پولی که داشت می بایست 7 دانش آموز را برای سال جدید تحصیلی آماده می کرد و تازه فرزندان جدید هم از راه می‌رسیدند و در مجموع 10 دانش آموز راهی مدرسه می شدند. پدرم همیشه مشغول کار بود. اول صبح او در هر فصل سال، کارهای کارگری مخصوص خودش را انجام می داد: روزی با بیل، روزی با پروند، داس و زنبیل و... خلاصه هر وقت از در حیاط خارج می شد در دستش وسایل کارش بود.

عصرها و شب‌ها هم مشغول تعمیر و مرتب کردن آنها بود و به الاغ و گاری اش می رسید! اگر بگویم پدرم آن طور که هوای الاغش را داشت، هوای من را نداشت چیزی به گزاف نگفته ام. خیلی برایش وقت می گذاشت. حتی به روستاها اطراف می رفت و بهترین الاغ ها با آپشن های مختلف را انتخاب می‌کرد و مرتب از آنها تعریف می کرد. که این الاغ چابک است، تندرو است و غیره! و من یادم ندارم پدرم از من اینقدر تعریف کرده باشد!!!

 ما تا آن موقع سوار ماشین نشده بودیم، ولی با چشم خودمان می دیدیم که در حیاط باز می شد و وانت باری در حالی که الاغی در آن است با شکوه و جلال خاصی وارد حیاط خانه ما می شد! و من به حالش حسرت می خوردم! الاغ هم ظاهرا فهمیده بود و به چشم حقارت به من نگاه می کرد! همیشه هم آب و غذایش آماده بود و الحق و الانصاف هم باید بگویم پدرم بهترین ها را انتخاب می کرد.

 اروانه اش تا مشکل کوچکی پیدا می کرد زود آن را بر طرف می کرد و یا خیلی مراقب بود بدن الاغ زخمی نشود، جل، تنگ و سینه بند و زنجیر اروانه خیلی دقیق بررسی می شد و حتی برخی لباس های گرم زمستانی ما هم برای نرمی و رفاه حال الاغ  رشته رشته می شد تا او بدنش زخمی نشود و ما هم در سرما بلرزیم

برگردیم به مدرسه، هنوز آفتاب نزده بود. صبح اول وقت مادرم سفره صبحانه آمده می کرد. که نان محلی پخته شده توسط خودش را با آب نم زده و پارچه ای هم روی آن کشیده بود و بوی آن به همراه چای تازه با استکان ها و نعلبکی های گل منگلی با گل های رنگی قرمز و سفید در هم آمیخته بود، که تمام صبحانه ما در یک چای شیرین با نان محلی خلاصه می شد. من زودتر اروانه را آماده می کردم، بزها را به گله می سپردم و برمی گشتم. گاومان را تا قسمتی از مسیر راه به سوی نخلستان ها راهی می کردم و به خانه می آمدم

تازه آماده می شدم برای رفتن به مدرسه، روز اول، مدرسه شهید منتظری چنان شلوغ و پر همهمه بود انگار راهپیمایی شده باشد. در، حیاط مدرسه درخت ابریشمی بود که در کنار آن صف تشکیل می شد. ساختمان قدیمی مدرسه(مهدیه کنونی) رو به خرابی بود ولی کتابخانه و برخی کلاس هایش مورد استفاده بود. زنگ های تفریح بابچه ها می رفتیم و در کلاس های مخروبه آن چیزهایی پیدا می کردیم

دانش آموزان زیادی که از نظر قیافه بلند قامت و هم سن و سال پدران ما در مدرسه حضور داشتند و ما انگار بچه های آنان به حساب می آمدیم. صدای پچ پچ و حرف زدن های بچه ها فضای مدرسه را پر کرده بود. زنگ زده شد و همه به خط شدیم صف های به صورت افقی بود و همه در یک ردیف قرار می گرفتیم. بعد از خواندن اسامی با نظم و ترتیب خاصی به کلاس وارد شدیم. در هر نیمکت چهار دانش آموز جای گرفت و کلاس جای سوزن انداختن نداشت.

 

 کلاس بزرگ بود با یک تخته سیاه بزرگ و پنجره‌های آن هم بسیار بزرگ که به راحتی می شد از آن یک دانش آموز به آن سوی کلاس ها برود. پنجره ها رو به حیاط خلوتی در پشت کلاس ها باز می شد و درختان گز زیادی در آنجا بود. همه منتظر بودند معلم وارد کلاس شود. معلم ما یک پیکان قرمز رنگ جوانان داشت و از برازجان می آمد. این را هم بگویم که نمی دانم روی چه حساب و کتابی دعای همه بچه ها این بود که یا مدرسه را سیل ببرد، یا معلم بلایی سرش بیاید و یا پل روستا از جا کنده شود و خلاصه مدرسه نباشد! به گمانم دعاهای دانش آموزان کلاس اول، آخرش مستجاب شد و معلم ما تصادف کرد و به مدت یک ماه، کمتر یا بیشتر معلم ما شخص دیگری بود و از این جهت در پوست خود نمی‌گنجیدیم.(خدایا توبه) به هر حال روز اول مدرسه بود. همه چیز نو بود به جز کلاس درس

در آن لحظه که منتظر معلم بودیم. دانش آموزی را به کلاس آوردند. در حالی که دو یا سه نفر او را روی زمین می‌کشیدند.

 دانش آموز گریه و زاری می کرد و دست و پا می زد که فرار کند. من هم ترسیده بودم نمی دانستم چرا باید یک دانش آموز اینقدر از کلاس و درس بترسد و شاید هم ترس داشت و ما نمی دانستیم که باید ترسید! البته ترس و دلهره بود ولی حالا که فکرش را می کنم آن دانش آموز از همه ما شجاع تر و بی باک تر بود و این جسارت را داشت که به صورت علنی با کلاس و درس مخالفت کند. به هر حال نوعی شهامت می خواست. با هر بدبختی بود آن دانش آموز را وارد کلاس کردند در حالی که به در کلاس و نیمکت ها آویزان می شد تا وارد کلاس نشود به هر ترتیب وارد کلاسش کردند و او روی یک نیمکت نشست.

 همراهان برگشتند و معلم در آستانه در کلاس بود که ناگهان در چشم بهم زدنی آن دانش آموز از پنجره بزرگ کلاس به بیرون پرید و پرواز کرد. همه ما شوکه شدیم. و کلاس در سکوت عجیبی فرو رفت.... او هیچ وقت به مدرسه برنگشت. این بود خاطره من از روز های اول مهر، شما هم خاطره ای دارید برای ثبت در تاریخ و برای آشنایی نسل های جدید منتشر کنید.. شاد و سلامت باشید


11111

درباره نویسنده

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0

دیدگاه (0)

کسب رتبه 0 ستاره ، از 5 ستاره ، از مجموع 0 نظر ثبت شده
هنوز هیچ دیدگاهی ارسال نشده است.

ارسال دیدگاه

  1. ارسال دیدگاه به عنوان مهمان ثبت نام یا ورورد به ناحیه کاربری.
امتیاز به این پست:
پیوست ها (0 / 3)
اشتراک موقعیت شما
لطفا کد امنیتی زیر را وارد کنید
امروز : پنج شنبه, 11 آذر 1400 04:13 ق ظ